از بچگی (از 6-7 سالگی رو که یادمونه) همیشه ایام محرم، توی هیأت بودیم و سینه و زنجیر (و هرچی که پیدا میکردیم) به سر و کله مون میزدیم طوریکه هرکی میدید، فکر میکرد بیشتر فامیلمون در این ایام کشته شدن.
امسال، اوایل عزاداری، یکشب از مراسم به خونه برگشتم و خوابیدیم.
توی خواب دیدیم که مشغول سینه زنی هستیم و آقایی هی به ما نگاه میکنه و بشدت گریه میکنه.
پرسیدیم: چی شده آقا؟
آقا همچنان گریان، گفتن: به حال تو گریه میکنیم. ما 57 سال زندگی کردیم، کلی زن گرفتیم، کلی کنیز گرفتیم، کلی بچه دار شدیم، اونقدر دارایی داشتیم که یک لشکر بردن و سیر شدن. اون وقت تو که هم سن و سال مایی و نه زن و نه بچه و نه زندگی داری و نه لذتی بردی و کلا هیچی نداری، به حال ما دل میسوزونی.
انصافا تو محتاج تری تا برات گریه و زاری و عزاداری کنیم و بعدش دو دستی محکم کوبیدن به سرمون.
و ما هراسان از خواب پریدیم و به حال خودمون اشکی ریختیم و تصمیم گرفتیم دیگه برای هیچکسی سینه نزنیم، اگر هم زدیم، واسه خودمون و به حال خودمون بزنیم.
شما هم اگه روزی روزگاری خاستین سینه بزنی، بیا واسه ما بزن که محتاج تر و داغون تر و مظلوم تریم.
برچسب: عزاداری,
نویسنده: میلاد نوری