پسره بزغاله وزغ چهره آب دماغ آویزون با شلوار خشتک پاره اش، با اغفال دختره رفته بود کانادا.
اون روز توی محل دیدمش، بعد احوالپرسی میگم: چی شد؟ چرا برگشتی؟
گفت: اونجا اصلا جای خوبی برای زندگی و تربیت بچه نیست، نتونستم تحمل کنم و بمونم.
گفتم: مگه چه مشکلی داشتی؟
گفت: والا محیطش خیلی مزخرفه، اصلا نه نماز حالیشونه نه روزه میگیرن.
دیگه هیچی نگفتم و فقط رفتم، اما توی دلم عربده کشیدم: آخه بیشرف، مگه تو و خ و ع تا قبل رفتنت، پشت دستشویی پارک ک.پ، زهرماری دود نمیکردین؟ و مگه دو بار به جرم زهرمارخواری نگرفتنت؟
یعنی از این حرفاش، چنان آتیش گرفتم که الان یک هفته است توی تشت پر از یخ میشینم ولی هنوزم ناکجاآبادم تاول میزنه.
ای کانادا، خااااااااااااااک بر سرت که این رفیق بیدین بیشرف ما هم، از دیانتت ایراد میگیره.
برچسب:
نویسنده: میلاد نوری